دیروز بعداز ظهر بعد از مدتها حاضر شد بیاد بیرون تا دمپایی بخریم اخه اصرار داشت دمپایی اش خوبه و کوچیک نشده با زحمت و زور پای کوچولوش رو تو اون جا می کرد و می گفت ببین اندازه است !![]()
گفت پس باید خودم بیام انتخاب کنم و من با کمال میل بردمش می دونستم مسیریه که پیاده روی داره و جای پارک ماشین نداره دمپایی رو انتخاب کرد و داشت از خستگی پاهاش می نالید و اصرار که من رو بغل کن .در همین حین برای اینکه از این حال و هوا در بیاد بردمش کنار دستفروشی که جوجه می فروخت برخلاف انتظار رفت جلو و نشست کنار کارتون جوجه ها و سرشون رو ناز می کرد گفتم مامان کم کم پاشو بریم اما دیدم مظلومانه نگاهم می کنه مامانم همراهمون بود با اطمینان دادن به من گفت براش بخر خودم براش نگهش می دارم .پسرک غرق شادی شد .دو تا جوجه در پلاستیک و با یه عالمه دونه با شوق و ذوق راه میرفت و خستگی پاش رو فراموش کرده بود . تا برسیم تو خونه چندین بار جوجه ها از پلاستیک پریده بودن تو ماشین و به لطف مامانم دوباره آرامش برقرار شد .
رفتیم خونه مامانم پسرک سراپا شادی بود . پدرم یه قفس قدیمی آورد و جوجه ها رو توش گذاشت . چندین بار هم به من یادآوری کرد که تو وقتی بچه بودی ما همیشه جوجه داشتیم و سگ و گربه .پس به این بچه سخت نگیر . ![]()
قرار شد جوجه ها همون جا مستقر بشن و آروین هر روز صبح باهاشون بازی کنه پسرکم با این قرارداد بخوبی کنار اومد عاشق جوجه هاشه و کلی با هاشون بازی می کنه وقتی راه میره جوجه ها هم تو خونه دنبالش راه می افتند .با حوصله براشون توضیح میده من مامانتون نیستم من آدمم![]()
وقتی میاد خونه همش بیادشون می افته و دائم می پرسه الان خوابیدند؟الان بیدارند ؟ دونه خوردند ؟....
پسرک عاشقانه دوستشون داره
پی نوشت : صبح یکی از جوجه ها فوت کرد و قبل از اینکه آروین از خواب بیدار بشه و ببینه بابابای مهربونم رفت یکی دیگه خرید و جایگزین کرد .پسرکم نفهمید .
نوشته شده توسط آدا در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ساعت 9:17 موضوع | لینک ثابت
روز جمعه است .
خوشبختانه همه چیز خوب پیش رفته بموقع بیدار شده صبحونه ای بخور و نمیر خورده حموم رفته بازی کرده نهارش رو بدون اینکه حرص من رو در بیاره تا ته خورده و دوباره شروع به بازی کرده .
صدای دختر و پسر کوچولوی همسایه بالایی رو می شنوم که تو حیاط بازی می کنن بیاد روزهایی که خودم هم با دوستانم توی کوچه بازی می کردم از پسرم می پرسم دوست داری بری پایین با بچه ها دوچرخه سواری کنی ؟ مکث می کنه می پرسه تو هم میایی میگم آره یه کوچولو میام خوشحال میشه و سراغ جوراب و کفشش رو از می گیره
نگرانه که نکنه بچه ها زودتر از پایین رفتنش بیان بالا .دو طبقه رو با پاهای کوچولوش تند تند تموم می کنه و میره تو حیاط . خوشحاله .
پسرک ۲ ساله همسایه مشت مشت گلهای نسترن رو می کنه باباش هم نگاهش می کنه و حرفی نمی زنه .پسرکم میره جلو دعواش می کنه میگه نکن گناه داره بوی خوب میدن اما پسرک همسایه ادامه می ده به من پناه میاره :
آدایی گل می کنه !
کوچولوه مامان اشکال نداره
پسرم با تعجب نگاهم می کنه
آدایی من هیچ وقت گلها رو نمی کنم
چند ثانیه بعد دختر کوچولو ۴ ساله کاشی سرامیکی کنار باغچه رو که ترک خورده بر میداره و محکم می اندازه رو زمین تا بشکنه .
چندین بار وقتی ماشین رو پارک می کردم می دیدیم آروین به این کاشی ترک خورده با دقت نگاه می کنه بعد از من می پرسه چرا شکسته و با دلسوزی از من می خواست حتما سیمان بخریم و بچسبونیمش
به زور کاشی رو از دست دخترک می گیره دخترک جیغ می زنه اما آروین کاشی رو می بره میزاره سر جاش و برای دخترک توضیح می ده که باید بچسبونیمش و نگاه معنی داری به من می کنه
دخترک در حین دویدن به زمین می خوره و لبش پر از خون میشه سرش رو می بره زیر شیر آب کنار باغچه و می شوره پدرش هم خونسرد نگاه می کنه و من با خودم فکر می کنم اگه این بلا سر آروین اومده بود من الان باید می بردمش بالا با آب استریل می شستم با باند استریل ضد عفونیش می کردم و ...
نمی دونم شاید تربیت من نادرست است . پسرک من به درد این جامعه نمی خوره .شاید دارم در حقش ظلم می کنم .اون باید همه سختی ها و ناملایمات رو تجربه کنه .اما باز می گم اون خیلی کوچیکه هنوز قلب کوچیکش تحمل ناملایمت های زندگی رو نداره .
نمی دونم خودم هم بین این دو سر گردونم . کاش می دونستم کدوم روش بهتره
نوشته شده توسط آدا در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ساعت 17:9 موضوع | لینک ثابت
گاه می رویـم تا برسیـم ...
گاه می رویم تا برسیم.
کجایش را نمی دانیم.
فقط می رویم تا برسیم ...
بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست.
گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست.
باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...
گاه رسیده ای و نمی دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است
که گاهی هیچ روی نمی دهد
و گاهی می شود بدون آنكه خواسته باشی!
پدرم می گفت تصمیم نگیر!
و اگر گرفتی آغاز را به تأخیر انداختن، نرسیدن است
اما گاهی آغاز نکردنِ یک مسیر بهترین راه رسیدن است
گاه حتی لازم است بعد از نمازت بنشینی و فکر کنی،
ببینی كه ورای باورهایت چیست؟
ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟
گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی و غذا بدهی؛
ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟
یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و یاهو و فلان را بیخیال شوی
با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و
ببینی زندگی فقط همین صفحه نمایش و فضای مجازی نیست ...
شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی
در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟
لازم است گاهی عیسی باشی
ایوب باشی
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آیی و
از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی:
سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ...
آیا ارزشش را داشت؟
سپس کم کم یاد می گیری
که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری
می آموزی كه باید در باغ خود گل پرورش دهی
نه آنكه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد.
یاد می گیری که می توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی
و یاد می گیری که بیش از آنكه تصور می كردی خودت و عمرت ارزش دارد
نوشته شده توسط آدا در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ساعت 9:24 موضوع | لینک ثابت
دیشب با پسرکم رفتم بیرون . آخه چندین روز پیش انگشت شصت دست چپم رو با چاقو بریدم و 5 تا بخیه خورد . و می خواستم ژل مخصوصی رو به توصیه دوستان بخرم تا جای بخیه باقی نمونده .
پسرکم خوابش میومد اما حاضر شد با من بیاد سعی کردم بهش خوش بگذره و از اونجایی که پسر خوبی بوده و به حرفهای من خوب گوش کرده به مغازه اسباب بازی مورد علاقه اش رفتیم و یک تراکتور با یدک کش پشتش رو بعنوان جایزه انتخاب کرد .تو ماشین بازش کرد و کلی از داشتنش خوشحال بود .
سوار ماشین شدیم و رفتیم داروخونه .پسرکم می خواست با من بیاد . داروخونه چند تا صندلی بظاهر تمیز و نو داشت برای همین آروینک گفت من اینجا با ماشینم بازی می کنم تا تو دارو بگیری .من هم که با دکتر داروخونه صحبت می کردم زیر چشمی مواظبش بودم و می دیدم چقدر از داشتن ماشینش خوشحاله .رفتم پای صندوق که چند قدمی با آروین فاصله نداشت .آرروینکم اومد جلو و گفت آدایی خیلی دوست دارم و بعد برگشت طرف صندلیش ماشینش نبود .
بفاصله چند دقیقه ماشین پسرکم رو دزدیده بودند . داروخونه های کلاس بالای شهر و این مورد .!!!!پسرکم با غصه من رو نگاه می کرد . مسئولین داروخونه هم فهمیدند و کلی همه جا رو گشتند . اما نبود .بغض تو چشمهای آروین موچ می زد اما خودش رو نگه داشته بود .فقط می گفت کسی جایزه من رو ندیده . اینقدر عکس العمل کسی که برداشته بودش سریع بود که من هم شوکه شده بودم چه برسه به آروین .نمی دونستم بهش چی بگم اول بدون اختیار بهش گفتم مامان دزدیدنش .اما بعد که بخودم اومدم گفتم یه نی نی این ماشین رو دید و اشتباهی فکر کرد مال خودشه و برداشت و برد .بره خونه می فهمه که اشتباه کرده .پسرکم رو تو ماشین نشوندم. بغضش تو ماشین ترکید . تصمیم گرفتم ببرمش دوباره اون ماشین رو براش بخرم و خدا خدا می کردم که باز از اون ماشین ها داشته باشه .خوشبختانه مغازه باز بود و ماشینی مثل قبلی داشت . فروشنده هم متعجب شد و گفت الان این رو خریده بودین و وقتی ماجراش رو براش تعریف کردم برای اینکه پسرکم نترسه گفت عزیزم ماشین های این مدلی سوخت مخصوص دارن که ممکنه یک دفعه سرعتشون زیاد بشه و برن .پسرکم متعجب بود . از مغازه که بیرون اومدیم نگاه پسرکم به پلیس سر چهارراه افتاد .دستم رو می کشید به اون سمت .آدایی بیا بریم به پلیس بگیم .اون حتما دزد رو پیدا می کنه و ماشینم رو پس می گیره .و من شرمنده از اینکه همه اون چیزهایی که برای پسرکم تعریف می کردم قصه ای بیش نبود .و شرمنده در سرزمینی به دنیا آوردمش که فاصله ایده آل تا واقعیت بی نهایته.
نوشته شده توسط آدا در جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 9:59 موضوع | لینک ثابت
تمام هفته در آرزوی جمعه ها و روز های تعطیل بسر می برم . اینکه بتونم چند ساعتی بیشتر با پسرکم باشم و از شما چه پنهون یه چند ساعتی هم بیشتر بخوابم .
اما آروینی که هر روز تا ساعت ۱۱ می خوابه روزهای جمعه ساعت ۸:۳۰ بیدار میشه .به محضی که بیدار میشه اعلام می کنه که چیزی نمی خوره و فقط بیدار شده تا بازی کنه ؛ مثلا" دیروز با هزار منت و خواهش حاضر شد یه چایی بخوره ؛ صد و بیست بار من رو تهدید کرد که اگه بیشتر بخوره حالش بد میشه و بالا میاره این ماجرا ادامه داشت تا ساعت ۱۱ ؛ به بهانه باد کردن چرخ جلوی دوچرخه اش بردمش بیرون تا یه هوایی بخوره و گشنه اش بشه .ساعت یک و نیم نهارش رو حاضر کردم و با اعلام گشنگی خودش آوردم گذاشتم جلوش ( یه مدته که فقط گیر داده کباب می خوره نهارها که پیش مامانمه غذای اونها رو می خوره اما شب ها فقط کباب می خوره )
خلاصه که دو تا لقمه خورد و گفت پر شدم از من اصرار و ازاون انکار . زور و تهدید هم اثر نداشت . دلم نمی خواست همین یک روزی رو که با همیم خراب کنم اما آخر سر من باهاش قهر کردم و غذاش رو جمع کردم بردم .
بعداز ظهر حاضر نشد بخوابه در حالیکه چشماش رو از خستگی به زور باز نگه می داشت .
عصر هم که می خواستیم نیم ساعتی بریم خونه همسایه مون که از مسافرت برگشته حاضر نشد بیاد و می گفت دلم برای اسباب بازیهام تنگ میشه
شب هم با منت و خواهش چند لقمه غذا خورد و بد اخلاقتر از روزش گرفت خوابید . شب که می خواست بخوابه بوسیدمش و گفتم مامان روز خوبی داشتی ؟ با ناراحتی گفت اصلا" ؛ آخه تو من رو دعوا کردی .
تو دلم گفتم چقدر برای جمعه ها و با هم بودن نقشه می کشم و اونوقت پسرکم رو می رنجونم . این جمعه تنها جمعه بدمون نبود . معمولا " اکثر روزهای تعطیل همینطوری می گذره . انگار آروین هم به زندگی کارمندی من عادت کرده اینکه صبح ها بره خونه مامانم و با مامان و بابای من خوش بگذرونه بازی کنه بره بیرون و عصرها هم با من و باباش خوش باشه انگار اونموقع بیشتر براش تازگی داریم .
نمی دونم این فقط مشکل منه یا همه مامانهای کارمند . قبلا که اوضاع مهدی خوب بود و می تونست رانندگی کنه اکثرا" جمعه ها بیرون می رفتیم اما با توجه به اوضاع الان جمعه ها بیشتر تو خونه ایم .
دلم می خواد همه روزهای خدا به پسرکم خوش بگذره چه تعطیل و چه غیر تعطیل
نوشته شده توسط آدا در شنبه دوم اردیبهشت 1391 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت
این روزها بازیهای پسرکم معنی دارتر شده . ساعتها به تنهایی با ماشین هاش بازی می کنه . خودش بجای تک تک اونها با تن صداهای مختلف حرف میزنه و داستان می سازه و بعد میاد همه رو با هیجان زیاد برای من و پدرش تعریف می کنه و ما رو به صحنه نمایش خودش می بره .
بازیهای آروین :
برنج بازی :
بازی مورد علاقه آروینه . از وقتی یکسالش بود این بازی شروع شد اما با وسایل دیگری . من عاشق شن بازی بچه ها بودم اینکه سطل های پر از شن داشته باشند و با اونها قلعه و خونه بسازند اما متاسفانه چون هیچ وقت خونه ویلایی و در نتیجه حیاط نداشتیم نتونستم این آرزو را رو عملی کنم . بنابر این از در شیشه های آب معدنی شروع کردم یه عالمه از درها رو جمع کردم اونها رو تو یه پارچه بزرگ می ریختم ماشین های آروین رو می چیدم کنارشون . بعد پدر و پسر شروع به بار گیری کامیون ها می کردند . ایستگاههای مختلف بارگیری می زدند جاده بینشون درست می کردند بار می فروختند کارگرها رو می آوردنداستخدام می کردند اگه بد کار می کردند اخراجشون می کردند , ...
کم کم که آروین عقل رس تر شد وسایل بازی تبدیل به نخود و لوبیاهای شسته شده شد . بعد گندم و حالا برنج ؛ ۲ کیلو برنج دانه درشت داره که من چندین بار شستمشون و خشکشون کردم . یه ملافه و کیسه مخصوص برای این کار داره و بیلچه کوچولو و ماشین های مختلف راهسازی . بیل مکانیکی ، لودر و بلدوز و بونکر و غلتک .این بازی ساعتها مشغولش می کنه
آجر بازی :
این بازی پیشنهاد بابا بوده .مکعب مستطیل های چوبی که تعدادشون هم زیاده و هم شکل و هم اندازه اند . روی جعبه اشون هم ساختن مدل های مختلف برج رو یاد داده . بابا می سازه و آروین خراب می کنه . برج ، پارکینگ ماشین ، ایستگاه پلیس و آتش نشانی ؛ خونه
تیر تق بازی :
از اونجایی که خودم علاقه ای به بازیهای کامپیوتری اونهم از نوع جنگی اش نداشتم علاقه ای هم ندارم که آروین این بازی رو انجام بده البته بابا مهدی انجام میده و آروین فقط با کلید اینتر در مواقع لزوم شلیک می کنه .فقط خوبیش اینه که هر وقت شکست بخورن من باید با یه لیوان آب پرتقال به آروین انژی برسونم .
دین دین بازی :
این بازی مختص منه . یه روز یه عروسک کوچولو از توی سک سک بیرون اومده بود که باعث شد بد جوری تو ذوق آروین بخوره .چون منتظر یه اسباب بازی پسرونه بود . من برای اینکه ناراحتی اش رو برطرف کنم اسم عروسک کوچولو رو خانوم خوشگله گذاشتم و اون شد عروسک من .
این بازی اینطوریه که من باید خانوم خوشگله رو با دستم حرکت بدم و با تن صدای خاصی بجاش صحبت کنم . اونوقت خانوم خوشگله بشه نی نی شیطون ماجرا که آروین مجبور بشه کنترل و تربیتش کنه . ماشین هاش رو بهش قرض بده و رانندگی با هر کدوم از ماشن ها رو بهش یاد بده . رد شدن از خیابون ، رنگ ها، شکلها ؛ غذا خوردن و ...یه جورایی اهرم کنترلی منه . هر وقت بخوام قبح یه کاری رو بهش بفهمونم توسط شخصیت خانوم خوشگله ماجرا اجرا میشه و به آروین می گم براش توضیح بده که این کار چقدر بد و نادرسته .
آتش نشانی :
در این بازی حضور یک بزرگتر الزامیه . چون از وسایل لازم و ضروری برای این بازی یه شمع روشنه
و بازی های دیگه
خلاصه این بازی کردن های من و بابا با هاش باعث شده پسرک من همش دلش بخواد خونه بمونه و بازی کنه و ما به زور راضییش کنیم بیاد بیرون . وقتی هم بیرونه دائم میگه دلم برای اسباب بازی هام تنگ شده .
عاشقشم بخدا
نوشته شده توسط آدا در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ساعت 13:13 موضوع | لینک ثابت
تازگیها به مشکلاتی که قبلا" با آروین داشتم اضافه شده
چند روز پیش غصه هام در حد نخوردن غذا و بد خوابیدن بود اما حالا فرق کرده . تازه فهمیدم معنی جمله ای که همیشه بزرگترها به من می گفتند چیه ؟ با سانت سانت قد کشیدن بچه ها مشکلاتشون هم بزرگ و بزرگتر میشن .
اولین مشکل اینه که در هیچ حالتی دوست نداره معذرت خواهی کنه وقتی کار بدی میکنه یا حرف بدی میزنه بهش اصرار می کنم بگه ببخشید ؛معذرت می خوام ، یا حداقل برای طرف مقابل بوس بفرسته و هر طوری که خودش صلاح می دونه عذرخواهیش رو اعلام کنه اما بهیچ عنوان قبول نمی کنه و میگه معذرت نمی خوام ؛ بخشبید ( ببخشید) نمی گم
در این مورد من تنها استثناء ماجرام که این هم به همون وابستگی که به من داره بر می گرده چون تحمل حرف نزدن و قهر کردن من رو نداره و سعی می کنه زود گوشام رو مخملی کنه و با من از در دوستی در بیاد . اما دیروز که بابا مهدی رو مجبور کردم برای عذرخواهی نکردنش در قبال کار بدی که انجام داده بود تا یکساعتی تحویلش نگیره و باهاش بازی نکنه بیخیال برای خودش می گشت و بازی می کرد . هر چقدر بهش گفتم بابا ناراحت شده برو معذرت خواهی کن قبول نمی کرد و یکدنده و لجباز سر حرفش وایستاد . نمی دونم باید چکار کنم . می دونم دعوا کردنش اصلا تاثیری نداره چون دیدم اثر منفی داره اما می بینم صحبت کردن هم فایده ای نداره !![]()
مشکل بزرگتر هم اینه که از عید نوروز که برنامه های شبكه persiantoon شروع شده متاسفانه ها دوبله های خیلی بدی روی کارتون های مورد علاقه اش گذاشتند .
البته این روزها سی دی ها هم همین مشکل را دارند و این باعث شده پسرک پاستوریزه من گوشش به حرفها و کلمات جدیدی مثل احمق و ابله آشنا بشه و جالب اینکه کاملا" درست و بجا ازشون استفاده می کنه و وقتی دعواش می کنم میگه بخدا خودم شنیدم تو کارتون گفتند ؛ حرف خوبیه ؛ برای قشنگیه و من می مونم که چطور به پسرکم بفهمونم که متاسفانه تهیه کنندگان این شبکه ها هنوز نمی دونند که قشر عظیمی از ببیندگان این کارتونها کودکان معصومی هستند که طوطی وار هر کلمه ای رو ادا می کنند و اعتماد می کنند به زشت و زیبا بودن هر چیز از دریچه دید اونها .
نوشته شده توسط آدا در شنبه نوزدهم فروردین 1391 ساعت 12:26 موضوع | لینک ثابت
پسرک نازم سال 91 رو پر از انرژی شروع کردم و امیدوارم سال خوب و شاد و پر از سلامتی برای تو باشه .
شاید امسال چند ساعتی از روز بفرستمت مهدکودک .هر چند که خیلی موافق این کار نیستی
و به محض شنیدن اسم مهدکودک از من می پرسی بعد که من رو گذاشتی مهد چی میشه
؟ میایی دنبالم ؟ اونجا می مونی ؟ و من باید در حالی که بغلت کردم برات توضیح بدم که
معلومه که میام فقط یه کوچولو بازی می کنی با نی نی ها و بر می گردی . هر روز که
می گذره فکر کنم وابستگیت به من کمتر میشه اما برعکس هر چقدر که بزرگتر و فهمیده تر
میشی اوضاع بدتر میشه و وابستگیت زیادتر . تو تمام بازیهات من رو پیروز میدان می کنی و بابا رو بازنده ؛
خودت هم میگی من با خانومها نمی جنگم مهربونی می کنم آخه من یه کماندو هستم !!!
دیگه کاملا حرف می زنی و فقط بعضی کلمات رو اشتباه میگی مثل دستمال ماغذی و مسکاف (مسواک )و عبق (عقب )و ...
روزی چند بار از بابا می پرسی : تو خوب شدی ؟ و اگه جواب مثبت باشه فوری میگی پس من رو بغل کن و اون وقت باید برات توضیح بدیم که یه کم دیگه باید صبر کنی هنوز خوب خوب نشده
آروین نازم تمام سعی ام رو می کنم که مادر خوبی برات باشم امیدوارم موفق بشم عزیزم
نوشته شده توسط آدا در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ساعت 12:22 موضوع | لینک ثابت
تصمیم دارم خودم برای فرزندم بگویم ریشه تمام ترس هایم را
خودم برای فرزندم می گویم .یک روزی می نشینم و همه اینها را برای بچه ام تعریف می کنم
وقتی این کار را می کنم که بچه ام هنوز فرصت زیادی داشته باشد تا اینها را هضم کند
و بعد از یاد ببرد
فرصت داشته باشد بپذیرد اما فراموش کند لحظه ی پذیرش را
همانطورکه احتمالا" درد لحظه ی به دنیا آمدن را فراموش کرده است
اول از همه مرگ را برایش تعریف می کنم
پیش از این که عزیزی را از دست بدهد و رویارویی اش با نیستی خیلی شخصی باشد
پیش از این که ناچار باشد مرگ را همراه با ناباوری و دلتنگی و شیون های شبانه بشناسد
برایش می گویم که مثل تاریخ مصرف پشت قوطی شیر و ماست می ماند
که زندگی در هر چیز و هر کس قرار است تمام شود
برایش می گویم که بداند روزی که با مرگی روبرو شود ، احساس خشم و حقارت خواهد کرد
و این که آن اندوه ممکن است هیچوقت قلبش را ترک نکند
خودم برایش می گویم که بداند ترس ، اصلا فقط مال آدم بزرگ هاست
آنقدر که در آنها هراس گرفتن دستی هست ، ترس از گم شدن نیست
بداند که ترس های بزرگ ممکن است در لحظه ی تنهایی به سراغش بیاید
روزی که برای خودش آدمی شده باشد و حضور من نتواند دردی از او دوا بکند
آن روز یادش باشد که از ترسیدن خودش نترسد. برایش می گویم که ترسیدن یعنی ندانستن
یعنی مطمئن نبودن از ثبات و امنیت
دانستن این که ترس جزئی از طبیعت اوست و بارها خواهد آمد و خواهد رفت
شاید کمک کند که او خودش را وقت ترسیدن آرام کند
شاید کمک کند که ترسیدن غافلگیر و ناتوانش نکند و هنوز بتواند فکری بکند برای خوب کردن خودش
می خواهم برایش بگویم که در دنیا ناامیدی هم هست
ناامیدی معنی اش خسته شدن از خوش بینی است
و اگر آدم دیگران را به ورطه ی تلخی ناامیدهای خودش نکشد
خسته شدن هیچ ایرادی ندارد
برایش می گویم که خسته شدن ایستگاه آخر نیست و او حق دارد گاهی خسته باشد
حق دارد پاشل کند ، آه بکشد ، اخم کند
ولی باید بداند که ناامیدی به کسانی که دوستش دارند دخلی ندارد
و خوب نیست کسی امید را از دیگری بگیرد بخاطر ناامیدی خودش
چون رسمش این است که آدم راه خودش را پیدا می کند
و امید می تواند هزار بار دیگر هم برگردد
می خواهم یک بار برای همیشه به او بگویم که از من آزاد است
که از من دینی به گردن او نیست
که او مسئول دلتنگی ها و حفره هایی که خودم عمری نتوانستم جبرانشان کنم نیست
برای من او آزاد است .
می خواهم بنشینم و ساعت ها برایش بگویم که من بهشت را برای لذت خودم می ریزم
بالاخره حتما می خواهم برای او بگویم که این دنیا
بدون عشق نمی ارزد
حتی اگر من بگویم
نوشته شده توسط آدا در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ساعت 10:38 موضوع | لینک ثابت
پسرک نازم چند روز مونده عید بشه و این آخرین پست سال ۹۰
سال ۹۰ سال سختی برای من بود یعنی فصل آخرش بابا به سختی مریض شد و من و تو روزهای سختی رو تجربه کردیم .
اما گذروندن این روزهای سخت به من یاد داد که همیشه شاکر نعمت هایی که دارم باشم و حسرت چیزهایی رو که ندارم نخورم .
پسرک نازم تو سال ۹۰ تو روز به روز شیرین تر شدی و بقول خودت آتشیپاره تر .
جلو چشم هام قد می کشی و بزرگ میشی و من اصلا نمی خوام یک دقیقه از این لحظات رو از دست بدم .
بخاطر همه کم کاریهایی رو که در سال ۹۰ در حقت کردم ازت معذرت می خوام .می دونم تمام تلاشم رو کردم اما باز حتما جاهایی کوتاهی کردم امیدوارم بتونم در سال ۹۱ جبران کنم عزیزم
نوشته شده توسط آدا در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ساعت 10:54 موضوع | لینک ثابت
پسرکم
با قلب کوچک و آسمونیت از خدا بخواه آرامش و صبر به من بده
هر روز صبح منتظر معجزه ام .فکر می کردم روزهای سخت با عمل بابا تموم میشه اما انگار اینطور نیست .پای چپش همچنان بی حرکته و دردش دقیقا مثل روزهای قبل از عمل
نمی دونم چطور شد که فدرا دخترک یکی یکدونه بی غم و غصه یکدفعه صاحب این همه غم و غصه شد؟
نوشته شده توسط آدا در دوشنبه دوازدهم دی 1390 ساعت 8:45 موضوع | لینک ثابت
لحظه های سخت هم می گذردند اما به آرامی
29 دیماه صبح از خواب بیدار شدم و بابا رو بیدار کردم تا بریم اداره تا اومدم وسایل تو رو ,رو به راه کنم دیدم بابا روی زمین افتاده و دیگه نمی تونه حرکت کنه دست و پام رو گم کردم یکی از مسکن هاش رو بهش دادم و تو این فاصله خیلی سریع تو رو در حالیکه خواب بودی رسوندم خونه مامان اینا و برگشتم خونه
اون چیزی که این مدت خیلی من رو ترسونده بود بسراغمون اومده بود زنگ زدم اورژانس اماحاضر نشدند بیاین زنگ زدم به یکی از این کلینیک های نزدیک خونه و دکترش رو راضی کردم بیاد اومد و چند تا آمپول مسکن تجویز کرد و گفت سریع ببریدش بیمارستان چون پای چپ حسش رو از دست داده سریع بابا رو رسوندم پیش دکترش اونهم ام آر آی داد و بعد از دیدن ام آر آی فوری ما رو معرفی کرد به یک دکتر جراح آخه دیسک کاملا پاره شده بود و پای چپ رو از کار انداخته بود البته این مراحل به این سرعتی که میگم پیش نرفت و من کلی بدبختی کشیدم تا وقت ام آرآی بگیرم تا دکتر جراح پیدا کنم تا منشی اش رو راضی کنم که ما رو راه بده داخل و ...
دکتر هم گفت عمل اورژانسی
واقعا مستاصل شدم بین رفتن به تهران و شیراز و عمل در رشت مونده بودم اما وقت برای تصمیم گیری خیلی کم بود روزهای خیلی بدی بود پسرکم تا بالاخره بابا خودش تصمیم گرفت همین جا عمل کنه و منتقل نشه 3 روز تو بیمارستان موندم 3 روزی که 30 سال طول کشید
پشت در اتاق عمل فقط صورت قشنگ تو جلوی چشم های من بود و از اینکه 3 روز باید تو رو به مامان بسپرم و نبینمت غصه می خوردم اخه تمام وقت تو بیمارستان موندم مامان می گفت اکه بیام تو رو ببینم لج می کنی و دیگه حاضر نمی شی اونجا بمونی راست می گفت فقط تلفنی بهت گفتم مشق های اداره ام خیلی زیاده و باید بنویسمشون و بعد بیام دنبالت و تو معصومانه قبول کردی عزیزم ببخش که بهت دروغ گفتم
و ما برگشتیم به خونه و تو بغض فرو خورده ات رو با اولین دیدار من سر دادی و زار زار گریه کردی و شکوه کردی از اینکه تنهات گذاشتم و از اینکه چرا نذاشتم همیشه کنارم باشی
اینها رو برات نوشتم تا بدونی چقدر عذاب کشیدم در این مدت و چقدر احساس بی کسی کردم
شرمنده اونهایی هستم که در این مدت بیادم بودن و لبخند میزنم به اونهایی که راحت از کنارم گذشتند و یادی از من نکردند
عزیزم دعا می کنم که دوباره پای بابا به حالت اولش برگرده و همه چیز درست بشه امیدوارم
دوستت دارم عزیزم
نوشته شده توسط آدا در جمعه نهم دی 1390 ساعت 17:51 موضوع | لینک ثابت
برف اونهم توی آذر یه کم بعید بود . پسرک من خاطره خوبی از برف نداشت .همش می
گفت من نمیرم تو برف کفشم خیس میشه دوست ندارم اما امسال با سال پیش فرق می
کرد شبش یه کفش تازه براش خریدیم سرمای هوا در چند روز قبل احتمال باریدن برف رو
بیشتر می کرد . از کفش جدیدش خیلی خوشش اومده بود و برخلاف همیشه که می گفت
من کفش نمی خوام و کفش خودم رو دوست دارم خیلی راحت اومد و کفشش رو انتخاب و
امتحان کرد . دائم هم به من و بابا یاد آوری کرد که این کفش خیلی خوبه آخه مثل کفش
کماندوهاست .قویه و آب توش نمیره .آخه عادت داره هر جا روی زمین آب جمع شده باشه
با دو پا بپره وسطش نمیدونم چه احساسی بهش دست میده اما بااینکه میدونه من از این
کارش عصبانی میشم با یه خنده شیطونی رو نگاهم می کنه و اگه شلوارش خیس شده
باشه خیلی راحت میگه : آدایی فدای سرت
خلاصه وقتی صبح جمعه از خواب بیدار شد و همه جا رو پر برف دید با کلی غر وبعد از تمنا و خواهش از طرف من و باباش حاضر شد بیاد توی حیاط و آدم برف بازی بسازه .حالا بماندکه چقدر سختی کشیدم تا حاضر بشه لباس گرم بپوشه .
وقتی اولین گلوله برف رو بابا مهدی به سمتش پرت کرد تازه متوجه بازی شد و خوشش اومد
بعد از یکساعت بازی به سختی حاضر بود بیاد خونه .
حالا که برفها آب شدند پسرکم هر روز از من می پرسه پس کی برف میاد ؟کی میشه برف بازی کنم و دلش بحال برفهای کنار خیابون که کثیف و خاکی شدند می سوزه .
نوشته شده توسط آدا در سه شنبه هشتم آذر 1390 ساعت 12:45 موضوع | لینک ثابت
آنقدر زمین خورده ام که بدانم
برای برخاستن
نه دستی از برون
که همتی از درون
لازم است
حالا اما
نمی خواهم برخیزم
می خواهم اندکی بیاسایم
فردا
برمی خیزم
وقتی که فهمیده باشم چرا
زمین خورده ام
نوشته شده توسط آدا در چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ساعت 12:3 موضوع | لینک ثابت
پسرک نازم
چه زود قد می کشی و بزرگ میشوی و من را با کلمات و جملات تازه ات غافلگیر می کنی
هر لحظه فکر می کنم تجربه کردن دقیقه ای که گذشت دیگر امکان ندارد
تمام سعی ام رو می کنم تا لحظاتم رو سرشار از حضورت کنم
هر چند که خستگی های روزانه ام تلاش های همیشگی ام رو بباد می دهد و قلب کوچکت از من می رنجد اما بدان
که عاشقانه دوستت دارم
نوشته شده توسط آدا در شنبه هفتم آبان 1390 ساعت 12:34 موضوع | لینک ثابت
پسرک نازم
یه مدتیه دچارعذاب وجدانم دائم با خودم در جنگم که زیادی بتو سخت می گیرم . حالا
که خیلی راحت و بهتر از قبل حرف می زنی وقتی می بینم برای هر کاراشتباهی
که انجام میدی تند و سریع میای و با زحمت کلمه بخشبی ( ببخشید ) رو به زبون
میاری و ملتمسانه به من نگاه می کنی تا من هم بهت بگم بخشیدم و اون وقت
لبخند بزنی
یا هر کاری که می خوای برات انجام بدم حتما کلمه لفطا" (لطفا") رو به زبون میاری
یا وقتی که حتی برای آب برداشتن از یخچال از من اجازه می گیری ؟؟
.
.
.
.
از دیروز هم عذاب وجدانم بیشتر شده .آخه یکی از دوستای بابا با خانوم و پسر
2 سال و نیمه اش برای چند ساعتی از نور مهمون ما بودند در عرض نیم ساعت کل
خونه مون کن فیکون شده بود و پسرک نازمن متعجب از حرکات پسرک مهمون بود و
دائم به من می گفت آدا کار بد می کنه . آدا من می خوام برم بیرون از خونه ؛ دیگه
از دست نی نی خسته شدم . و مادر پسرک هم با لبخندی بر لب می گفت من
اصلا نمی تونم کنترلش کنم همه جا همینطوریه .
روانشناسش گفته از چیزی منعش نکنید و من فقط بهت زده به حرفاش گوش می
کردم و با خودم کلنجار می رفتم که من مادری سخت گیرم یا اون مادری بیخیال .
پسرک نازم امیدوارم لایق مادری تو باشم .
نوشته شده توسط آدا در شنبه نهم مهر 1390 ساعت 12:31 موضوع | لینک ثابت
خیلی وقته وبلاگتت رو به روز نکردم پسرکم
اینقدر این روزها سرگرم شیرین زبونی هات هستم که نمی خوام یه لحظه از وقتی رو که میایم خونه به چیز دیگه ای اختصاص بدم
آخه دیگه آروینک مردی شده برای خودش و نظراتش رو درست و حسابی به زبون میاره و مامانش رو انگشت به دهن میزاره دیگه نمیشه هر لباسی که دلم می خواد تنش کنم هر جایی که می خوام ببرمش آخه کلا اونه (خونه ) رو ترجیح میده چون تو خونه بابا و مامان دربست در اختیارش هستن و باهاش بازی می کنند اصلا تنها بازی نمی کنه و باید حتما حضور داشته باشیم
برای تمام اصطلاحاتی رو که می شنوه بالاخره یه کاربردی پیدا می کنه و سعی می کنه این کار رو بجا انجام بده
هفته پیش برای مسابقات ورزشی بردمش اداره البته تا ساعت نه پشت ماشین خواب بود و وقتی بیدار شد یه نگاهی به ساختمون و ماشین های اسقاطی اداره انداخت و گفت : چرا اداره تون اینقدر درب و داغونه ؟؟
خلاصه کلی دلش برای مادرش سوخته بود که هر روز میاد اداره و مشق می نویسه
دیشب هم یکی از دوستان دوران دانشگاه من و بابا مهدی با خانم و پسر کوچولوش از ساری اومده بودند خونه ما . پسر کوچولوی من اینقدر هیجان زده بود و ذوق می کرد که می خواد باهاش بازی کنه و با هاش بیرون بره . از شیرین کاریهاش قند تو دلم آب میشد چقدر خوبه که بچه ها همبازی داشته باشند .
باید اساسی به فکر مهدکودک بردنش باشم .
شاید باعث بشه غذا خوردنش هم بهتر بشه .چون همچنان غذاخوردنش یکی از مشکلات اساسی منه .وقتی شام و نهار دادنش تموم میشه یه نفس راحت می کشم .چند تا لقمه که خورده شد غرغرش شروع میشه که پر شده و این موضوع رو با اشاره به شکمش ادامه میده و بعد از این حالت این هنر منه که صد تا داستان ردیف کنم و حواسش رو پرت کنم و تند تند قاشق ها رو بزارم دهنش .
شب ها هم با خوابش مشکل دارم . از شدت خستگی بهانه می گیره و غر میزنه اما میگه من لالا نمی کنم و این هنر بابا مهدی که قصه های طولانی تعریف کنه و آماده اش بکنه تا آروین جون بوق بزنه و علامت بده تا من مثل جرثقیل بلندش کنم و بزارمش تو تخت .
خلاصه یا بعضی اوقات صبر من کمه یا بچه داری واقعا مشکلات خاص خودش رو داره
نوشته شده توسط آدا در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ساعت 9:17 موضوع | لینک ثابت
دلم برای پاکی دفتر نقاشی و گم شدن در آن
خورشید همیشه خندان، آسمان همیشه آبی
زمین همیشه سبز و کوههای همیشه قهوه ای
دلم برای خط کشی کناردفتر مشق با خودکار مشکی و قرمز
برای پاککن های جوهری و تراش های فلزی
برای گونیا و نقاله و پرگارو جامدادی
دلم برای تخته پاککن و گچ های رنگی کنار تخته
برای اولین زنگ مدرسه
برای واکسن اول دبستان
برای سر صف ایستادن ها
برای قرآن های اول صبح و خواندن سرود ایران اول هفته
دلم برای مبصر شدن ، برای از خوب ، از بد
دلم برای ضربدر و ستاره
دلم برای ترس از سوال معلم
کارت صد آفرین
بیست داخل دفتر با خودکار قرمز
و جاکتابی زیر میزها ، جانگذاشتن کتاب و دفتر
دلم برای لیوانهای آبی که فلوت داشت
دلم برای زنگ تفریح
برای عمو زنجیر باف بازی کردن ها
برای لیلی کردن
دلم برای دعا کردن برای نیامدن معلم
برای اردو رفتن
برای تمرین های حل نکرده و اضطراب آن
دلم برای روزنامه دیواری درست کردن
برای تزئین کلاس
برای دوستی هایی که قد عرض حیاط مدرسه بود
برای خنده های معلم و عصبانیتش
برای کارنامه.... نمره انضباط
برای مُهرقبول خرداد
دلم برای خودم
دلم برای دغدغه و آرزو هایم
دلم برای صمیمیت سیال کودکی ام تنگ شده
نمی دانم کدام روز در پشت کدام حصار بلند کودکی ام را جا گذاشتم
کسی آن سوی حصار نیست کودکی ام را دوباره به طرفم پرتاب کند؟
نوشته شده توسط آدا در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ساعت 9:25 موضوع | لینک ثابت
آروین نازم
امسال سومین سالی است که 5شنبه اول ماه رمضون آش می پزم اونهم برای سلامتی وجود تو .
تو این هفته چند بار داستانش رو برات تعریف کردم و تو هر دفعه با علاقه گوش دادی که 3 سال پیش اولین 5 شنبه ماه رمضون وقتی یه ظرف کوچیک آش پخته بودم و رفتم بین همسایه های آپارتمان پخش کنم تا اومدم بالا که لباسم رو عوض کنم دیدم پسر نازم با حالتی شبیه به دویدن راه افتاده و اومده دامنم رو گرفته .اولین باری بود که پاهای خوشگلت اینطوری زمین رو لمس کرد و به این ترتیب تو راه افتادی . برای همین نذر کردم تا وقتی زنده ام برای سلامتیت هر سال این موقع آش بپزم و بین همسایه ها پخش کنم .
اما ایندفعه خودت هم تو پختن آش کمکم کردی و تمام رشته ها رو با صبر و حوصله برام خرد کردی و تو آش ریختی . بعد هم با من اومدی تا همه آش ها رو پخش کنیم .
عزیز دلم امیدوارم همیشه سلامت باشی و شاد .
این روزها خیلی بیشتر از قبل بهت وابسته شدم شاید برای اینه که دیگه حرف میزنی و کلمات محبت آمیزت رو نثارم می کنی و من رو تبدیل به یه موجود با دو تا گوش مخملی می کنی .وقتی دست می اندازی دور گردنم و بغلم می کنی انگار تو آسمونها سیر می کنم دلم می خواد اون لحظات ساعات ها طول بکشه آخه می دونم عمر این لحظات زیاد نیست و باید کمال استفاده رو از اونها ببرم . بهر حال تو روز به روز بزرگ میشی و دلبستگی هات به چیزهای اطرافت بیشتر میشه و وابستگی هات به من کمتر .
عاشقتم مامانی قد کوه و آسمون و دریا و همه چیز هایی که خودت میگی .
نوشته شده توسط آدا در شنبه پانزدهم مرداد 1390 ساعت 10:38 موضوع | لینک ثابت
یه مدتیه دلتنگم
دلتنگ تمام لحظات خوبی که داشتم
دلتنگ تمام چیزهای که داشتم و به آسونی از دستشون دادم
دلتنگ تمام چیزهایی که می تونستم به آسونی بدستشون بیارم و نیاوردم
دلتنگ همه نصیحت هایی که باید گوش می کردم و نکردم
دلتنگ یک تکیه گاه محکم
برای همین نمی خواستم وبلاگت رو با این روحیه آپ کنم
نه اینکه بیادت نباشم
که هر لحظه و هر آن نفسم با یادتو بالا و پایین میره
خوشحالم که تو در کنارمی
که تو فرشته کوچولوی من ؛ تنها بهانه زندگی منی
نوشته شده توسط آدا در پنجشنبه سی ام تیر 1390 ساعت 10:15 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

آروینک مامان در روز جمعه تاریخ 31 خرداد 1387 ساعت 9. 10 دقیقه صبح بدنیا اومد تا مایه دلخوشی مامانش بشه
وزن هنگام تولد :3.800 قد:52
آروین یعنی تجربه
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
سارینا ( فرشته کوچولو)
حسنی و خانوم حنا (سام کوچولو)
آرشا کوچولو
ساتیار کوچولو
سهند سفید برفی
دکتر مهربون من
آشپزی رنگین کمان
سامی کوچولو
الینا کوچولو
مجله شهرزاد
شاسکول
نیلا کوچولو
آیسا گلی
کیهان کوچولو
آرتین گلی
نوشته های پیشین
هفته چهارم اردیبهشت 1391
هفته دوم اردیبهشت 1391
هفته اوّل اردیبهشت 1391
هفته سوم فروردین 1391
هفته چهارم اسفند 1390
هفته دوم دی 1390
هفته دوم آذر 1390
هفته دوم آبان 1390
هفته اوّل آبان 1390
هفته دوم مهر 1390
هفته چهارم شهریور 1390
هفته سوم شهریور 1390
هفته سوم مرداد 1390
هفته چهارم تیر 1390
هفته دوم تیر 1390
هفته اوّل خرداد 1390
هفته چهارم اردیبهشت 1390
هفته سوم اردیبهشت 1390
هفته دوم اردیبهشت 1390
هفته سوم فروردین 1390
هفته چهارم اسفند 1389
هفته دوم اسفند 1389
هفته چهارم بهمن 1389
هفته دوم بهمن 1389
هفته اوّل بهمن 1389
هفته چهارم دی 1389
هفته سوم دی 1389
هفته اوّل دی 1389
هفته چهارم آذر 1389
هفته دوم آذر 1389
هفته اوّل آذر 1389
هفته سوم آبان 1389
هفته اوّل آبان 1389
هفته چهارم مهر 1389
هفته سوم مهر 1389
هفته چهارم شهریور 1389
آرشيو
طراح قالب
POWERED BY